بوسه هاي كاغذي
شوق مني٬ سپاسی ژرف٬ به پاس سال های دوری و دوستی. به پاس کلماتی که مرزهای جغرافیایی را در نوردیدند تا بوسه های کاغذی تو باشند٬ تا لب های من آتش بگیرد٬ چرا که خوب می دانستی قلب من جریحه دار بوسه ای ست که آتش نمی زند.
تو اشتیاق منی در ساعت پنج عصر٬ در آن پارک خلوتی که صندلی هایش را به اسم صدا می زدیم٬ که میعادگاه ما بود. همان جا که تو با لبخندهایت پاییز را آبی می کردی و ما در آبی پاییز می نشستیم و با شوق کتاب هایی را که تازه خریده بودیم ورق می زدیم. تو دیوانه ی "شب های بنگال" بودی و من غرق در جهانی که "جوزف کمبل" با دانش بی نظیرش آن را سفری شگفت انگیز می دانست. تو در "کسوت ماه" سیلویا پلات خورشید می شدی و طلوع می کردی و می خواندی : عشق یک سایه است٬ چگونه به دنبالش می افتی٬ زار می زنی٬ گوش کن این سمضربه های اوست٬ مثل اسب دور می شود. من اما غرق در شعرهای "شیمبورسکا" برایت از زندگی می گفتم از اینکه : هر آغازی خود ادامه ای ست و کتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود...
